قسمت 10

مینهو:

تمین گفت:

-        ولی اون شخص، اون پسره نبود...

و به دختر کناری اشاره کرد و ادامه داد:

-        اون کسی بود که تعریفش رو کردم... هههه وای ببخشید کاملا فراموش کردم که بگم هردوی اونها دخترن... دو تا دوست و هم کلاسی و دوتا همخونه و همکار... بهار کسی بود که به همراه دوستش تا اینجا اومد و با فداکاریش ریاست شرکت بزرگی که مال پدرش بود رو رد کرد... اونها دوستیِ فوق العاده ای دارن... درست مثل دوتا زوج میمونن... و من امیدوارم که اونها عاشق هم باشنJ

با این حرف چشم هاش درخشید و لبخند زیبایی زدJ

و اما این طرف ما بودیم که چشم هامون به اندازه ی توپ بسکتبال بزرگ شده بود و با دهان باز به تمین و اون دو دختر که درحال صحبت بودن نگاه میکردیم

با خودم گفتم:

-        تمین گِیه؟ شرط میبندم که هست... چون اونها هر دو، دختر بودن... اون، اونها روبه چشم لزبین دیده...ووواااااههههه خدای منننن

تو این فکر ها بودم که بهار و اون دختر به طرفمون اومدن. صورت دختر رو که دیدم به نظرم واقعا زیبا اومد اما وقتی باهاش لحظه ای چشم تو چشم شدم سرمای عجیبی سرتاسر بدنم رو فرا گرفت. انگار این نگاه یه آدم مُرده بود، سرد و بی روح...

 

تارا:

داشتم با جناب لِئو(leo)، کسی که دیزاین رو انجام داده بود صحبت میکردم. لئو شخصی تایوانی بود که بر خلاف چهره ی عجیبش بشدت مهربون بود و لبخند از لبهاش کنار نمیرفت... لبخندش رو دوست داشتم وقتی میخندید چشم های ریزش کاملا بسته میشد و بی اندازه با نمک میشد حتی زخم کنار ابروش هم جذاب بود... در برخورد اول ازش رو برگردوندم...

اما وقتی گفت زخم صورتش بر اثر افتادن پایه ی دوربین رو سرش در دوره ی کارآموزیش بوده و موهاش از بچگی کم بوده کمی دلم سوخت. اون روحیه عالی ای داشت چون این حرف ها رو در حالی که با لبخندی به چهره سرد و یخی من نگاه میکرد گفته بود...

الان با جرئت میتونم بگم او لبخند و شخصیت فوق العاده ای داشت... (جمله بندی ام تو حلقم از پهناK)

کارمون تموم شده بود که بهار جلو اومد و با لبخند رو به ما گفت:

-        خب کارا چطور پیش میره؟

لئو خنده ای کرد گفت

-        فوق العاده اس، با این که شما تخصصی در دیزاین نگرفتید ولی خیلی خوب تونستید صحنه رو برای عکاسی آماده کنید. شما قطعا به یکی از بهترین های کره تبدیل خواهید شد...

با این حرف، بهار خندید و گفت

-        اوه ممنون خیلی لطف دارید...(انگار چیزی یادش اومد) آه راستی اعضای شاینی اومدن بهتره عکاسی رو شروع کنیم...

جناب لئو به پشت، جایی که بهار اشاره کرده بود برگشت و لحظاتی بعد برگشت و گفت

-        بله درسته فکر کنم دیگه کار تموم شده بهتره شروع کنید...

به حرف اومدم:

-        جناب لئو امروز مطالب مفیدِ بسیاری از شما یاد گرفتم... باعث افتخاره که با شما در این پروژه همکاری داشتم....

لبخند از لبهایش لحظه ای کنار نمیرفت سری تکان داد و تشکرد کرد

-        مرسی خانم دیبا... من هم از شما مطالب مفیدی آموختم... امیدوارم در آینده باز هم بتونم با شما در پروژه های بیشتری همکاری کنم

بعد از این حرف و احترام از ما جدا شد و بهار گفت

-        خب تارا جونممم بگو ببینم الان چه حسی داری که بالاخره به آرزوت رسیدی؟ الان تو در یک قدمی شاینی ایستادی فقط کافیه برگردی و باهاشون چشم تو چشم بشی...

به روش لبخند تلخی زدم...

-        خوبه...

بعد از این حرف برگشتم و با چهره ی رباط گونه ام همونطور که بهار بهت زده شده بود به سمت چهار عضو شاینی حرکت کردم.. به خودش اومد و دنبالم دوید و دستش رو دور بازوهام حلقه کرد و زمزمه وار گفت

-        شاید باورت نشه ولی هنوز هم نتونستم به این شخصیتت عادت کنم

این رو که میگفت لحظه ای با چوی مینهو چشم تو چشم شدم که نمیدونم چی دید که مردمک چشم هاش به وضوح بزرگ شد...

نزدیک تر که میشدم ضربان قلبم هم تند تر میشد.

لحظه ای خاطره ای از جلوی چشم هام عبور کرد... 

♥♥♥

-        اوووم میگم تارایی تو اگه شاینی رو ببینی چیکار میکنی؟

با تعجب پرسیدم

-        چرا این رو میپرسی؟

-        خب همینجوری میخوام بدونم چیکار میکنی

قهقهه ای زدم و گفتم

-        مثل چسب دو قلو بهشون میچسبم و مثل کوالا ازشون آویزون میشم و اونقدر فشارشون میدم تا مثل بادکنکایی که توش پر از آبه بترکن و خیسم کنن(خخخخ)

-        عه تارا من جدی ام

-        عشقم منم جدی ام.. اصلا خودِ تو چیکار میکنی؟

-        من مثل یه خانم متشخص میرم جلو و باهاشون دست میدم. خودم رو معرفی میکنم و بعد از گرفتن عکس و امضا ازشون جدا میشم

با این حرفش چشم ها و دهانم باز شد و با خودم گفتم:

-        تعجبی نداره... برای همین اخلاق عجیبشه که عاشق این نیم وجبی شدم

♥♥♥

مینهو:

سرمای عجیبی که بعد از لحظه ای چشم تو چشم شدن با اون دختر عجیب حس کردم هر لحظه با نزدیکتر شدن اونا بیشتر میشد... چطور امکان داره؟... تمین گفت اون طرفدار پرو پا قرص شاینیه و همیشه آرزوش بوده ما رو ببینه اما این چهره ی سرد چیزه دیگه ای رو نشون میده... این کاملا با طرفدار هامون که تو کنسرت ها و مراسمات و... میبینیم متفاوته...

بهمون رسیدن و تمین به حرف اومد:

-        اوه تارا تو چیکار کردی؟ اینجا تو این مدت کوتاه خیلی تغییر کرده

سری تکان داد و گفت

-        از نظر من دکور قبلی اصلا مناسب عکاسی و فیلمبرداری نبود پس به سلیقه خودم تغییرش دادم الان فکر میکنم زودتر کار عکاسی تموم بشه...

به جرات میگم برای اولین بار در زندگیم از لحن صداش به خودم لرزیدم...

شاید یه لرز از سردی کلامش، شایدم از لحنِ بی تفاوت و مغرورش... نمیدونم هرچی که بود حس خوبی به این دختر نداشتم...

تمین باز هم به حرف اومد

-        خیلی عالی شده ... تو کارت حرف نداره

بالاخره ما رو به یاد آورد

-        اوه راستی بچه ها ایشون هم تارا دیبا شخصیه که طراحیش رتبه اول رو آورد و در کنسرت ماه آینده اجرا میشه...

اونیو و کی باهاش دست دادن و ابراز خوشبختی کردن تا اینکه به من رسید... من هم به رسم ادب باید این کار رو میکردم...

دستم رو جلو بردم و به یغه اش چشم دوختم

-        از آشنایی با شما خوشبختم

سعی کردم به چشم های یخیش نگاه نکنم دست هاش رو تو دستم گذاشت و او هم ابراز خوشحالی کرد...

با لمس دست هاش نا خودآگاه نگاهم به بالا و به چشم های یخیش کشیده شد.. عجیب بود که با نگاهش یخ میکردم و با گرمای دلنشین دستش اون سرما از بین میرفت...

دقایقی بعد دور میزی جمع شدیم و بعد از توصیحات درباره ی پُوزهای(همون فیگور و ژست و این چیزا ک قبلا توضیح دادم) عکاسی به سمت صحنه حرکت کردیم نورها تنظیم شدن و عکاس روبرومون ایستاد

اوه خدای من، همه چی از یادم رفت...

چطور میتونستم در برابر اون چشمای بی روح که دوربین رو روی ما فوکوس کرده بود کارم رو درست انجام بدم؟... 

سه ساعت بعد... همچنان از زبان مینهو:

"عجیب بود..."

تنها کلمه ای که میتونم بگم همینه...

عکس برداریِ عجیبی بود...

برخلاف تصورم همه چیز خیلی عالی و سریع پیش رفت و یه عکس برداری که از قبل پیش بینی شده بود 5 و نیم ساعت طول بکشه در عرض 3 ساعت تموم شد...

عجیب بود... این از عجایب بود...

شاید تعجب کنید ولی هرگز همچین اتفاقی برامون پیش نیومده بود... شاید عکاسی ها بیشتر طول میکشید اما زودتر تموم نمیشد، به هیچ وجه...

همه متعجب بودن و این رو میشد از چهره ی تک تک بچه ها خوند وقتی که دختر به حرف اومد:

-        کار تمومه همگی خسته نباشید

اون دختر چرا انقدر عالی بود؟

تو این سه ساعت کاملا پی بردم بر خلاف چهره ی سرد و خشکش یه نابغه بود...

نابغه ای که عجیب لرزه به تن آدم می انداخت...

 

پ.ن: عرررر اصلا نتونستم چیزی که میخوام رو برسونمL بِبَشیییدLL

پ.ن2: لطفا نظرتون رو از این قسمت بگید یا اینجا یا تلگرام. ممنون که همراه من و داستانمید

T.ME/choi_minho

ادامه دارد....