کافه شاینی

آنیانگ هاسه یو
پاطی هستم مدیر وبلاگ
توی این وبلاگ فنفیک هایی از گروه موسیقی شاینی «SHINee» آپ میشه
همچنین زبان «کرهای»، «تایلندی» و «ژاپنی» هم آموزش میدیم 
سارانگهه

آنیانگ هاسه یو
پاطی هستم مدیر وبلاگ
توی این وبلاگ فنفیک هایی از گروه موسیقی شاینی «SHINee» آپ میشه
همچنین زبان «کرهای»، «تایلندی» و «ژاپنی» هم آموزش میدیم 
سارانگهه

قسمت 12
همچنان فلش بک
تکون آرومی خورد و چشم هاشو باز کرد... سریع رفتم بالای سرش و پرسیدم:
- دختر جون حالت خوبه؟ جاییت صدمه ندیده؟
تکونی خورد و سعی کرد بشینه. نگاهی به اطراف انداخت و فکر کنم داشت موقعیت خودش رو میسنجید. چند ثانیه بعد ناله ای کرد و دستش رو روی زانوش گذاشت چشمام به پایین کشیده شد و روی زانوش زوم ماند. کمی خونی شده بود زمزمه کردم

قسمت 11
بهار:
عکس ها عالی شده بودن و فقط به کمی ادیت نیاز داشتن... همه رفته بودن و فقط من، تارا، رن و لئو اونجا مونده بودیم. تارا رَم اصلی دوربین رو به سیستم وصل کرد و پشتش نشست.....

قسمت 10
مینهو:
-تمین گِیه؟ شرط میبندم که هست... چون اونها هر دو، دختر بودن... اون، اونها روبه چشم لزبین دیده...ووواااااههههه خدای منننن
تو این فکر ها بودم که بهار و اون دختر به طرفمون اومدن. صورت دختر رو که دیدم به نظرم واقعا زیبا اومد اما وقتی باهاش لحظه ای چشم تو چشم شدم سرمای عجیبی سرتاسر بدنم رو فرا گرفت. انگار این نگاه یه آدم مُرده بود، سرد و بی روح...

قسمت 9
صبح پس از دوش آب گرمی لباس هایشان را پوشیدند و با هم به سمت کمپانی حرکت کردند... هر دو سر از پا نمیشناختند و لبخند از لب های هیچکدام کنار نمیرفت. راس ساعت 8 وارد کمپانی شدند که همزمان با آنها رِن هم وارد شد....

قسمت 8
تمین
وارد خوابگاه شدم و اولین صحنه ای که دیدم این بود که کی هیونگ دنبال مینهو میدویید و مینهو فریاد کشان فرار میکرد و از بین مبل ها رد میشد و گاهی هم از روشون میپرید و با این حرکتش رگ های دستش به وضوح دیده میشدن.....

قسمت 7
باید جشن بگیریم... واقعا خوشحالم که تونستیم با هم وارد کمپانی بشیم... امروز تونستم خودم رو ثابت کنم... وقتی بهار اومد بالا رئیس لی از چهارتامون خواست ماسک هامون رو برداریم تا چهرمون رو همه ببینن اول من برداشتم روبه جمعیت خم شدم و خودم رو معرفی کردم........



قسمت 6
ساعت ده دقیقه به دوازده بود و هر بیست نفرشان داخل سالن کنفرانس در انتظار اعلام نتایج نشسته بودند... استرس در چهره تک تک افراد حاضر به چشم میخورد …او و تمین هم در گوشه ای کنار هم نشسته بودند و به بهار که روبرویشان ایستاده بود و شکلک های مسخره و بیصدا در می آورد می خندیدند...

قسمت 5
خیلی استرس داشتم ولی برای آرامش بهار هم که شده خودم رو به بی خیالی زدم. به هر حال من تو این کار مهارت داشتم. من یه رباتم، یادتون که نرفته؟
اینجا هر کس با یه تیپ متفاوت اومده بود و تنها چیزی که بین همه مشترک بود، ماسک های سیاهی بود که روی صورتمون زده بودیم....

قسمت 4
صبح با تابش نور آفتاب درون چشم هایش آنها را از هم گشود. اخمی کرد و به پهلو چرخید و چیزی از روی پیشانی اش روی بالش افتاد دست برد و حوله ی سفید کوچکی را به دست گرفت. کمی فکر کرد و به یاد آورد شب گذشته باز هم آن کابوس های همیشگی به سراغش آمده بودند و طبق معمول تب کرده و بهار هم تا صبح بالای سرش بوده....

قسمت 3
اون شب به خودم قول دادم تموم تلاشم رو بکنم . شاید زودتر از اینا باید این کارو می کردم اون شب بعد از یه شام دونفره، متفاوت از تمام شام های این چهار سال غذامون رو در فضایی شاد خوردیم. او از شیطنت های آقا محمد طاها (خواهر زاده 5 ساله اش) میگفت و من هم با لبخند نگاهش میکردم... محمد طاها واقعا پسر شیرین زبانی بود و خب منم واقعا دوستش داشتم. بهار از اینکه لبخند های من رو میدید خوشحال بود و بارها میگفت
- ببین با خنده چه خوشگل میشی اونوقت تو این لبخند زیبا رو به مدت 4 سال قایم کردی
حق با اون بود و من هم جوابی نداشتم.
قسمت 2
چشم هایش را باز کرد و نگاهی به اطراف انداخت... به یاد آورد اکنون شهر سئول و در هتل شیلا است... سرش را چرخاند و به ساعت کنار تخت نگاهی کرد و با چشم های درشت شده از جایش پرید... چطور امکان داشت ساعت 9 بود و این یعنی 6 ساعت خوابیده بود؟! سرش درد میکرد آن را درون دست هایش فشرد و کمی فکر کرد دیروز را به یاد آورد باید برای قرار داد خانه و تحویل ماشینش میرفت. از جایش بلند شد و به سمت سرویس درون اتاق رفت
همانطور که حوله به دست و با صورت خیس وارد سالن کوچک شد .....
قسمت 1
- مسافرین محترم پرواز شماره 842 به مقصد سئول جهت سوار شدن، به خروجی شماره چهار مراجعه کنند...
برای آخرین بار خونوادم رو در آغوش گرفتم و از خانواده ی بهار هم خداحافظی کردم و به همراه بهار به سمت خروجی حرکت کردیم...
پس از تحویل چمدان ها بهار با چشم های اشکی به عقب برگشت و برای پدر و مادرِ خودش و من دست تکون داد... برنگشتم چون میترسیدم پشیمون بشم و کلا قیدشو بزنم. از ترک کشور و خونواده ناراحت بودم اما قسم خوردم این ناراحتی رو بروز ندم باید قوی باشم. برای پیشرفت و رسیدن به آرزوهام باید میرفتم و نمیخواستم احساساتم جلوی آینده ام رو بگیره. بهار با گریه به سمت من برگشت و با چهره بی روح و بیخیال من روبرو شد.....

وارد مدرسه شدم. بر خلاف این چند روز خیلی شاد بودم. میتونستم بعد از چند روز عشقمو دوباره ببینم.
وارد کلاس شدم سرم روکمی چرخوندم... یکی از بچه ها از ته کلاس داد زد به به ببین کی اینجاس، قهرمانِ کُشتیِ مدرسه.......
You are mine (تو مال منی)
ژانر: فلاک، رمنس، هیجانی
کاپل: دختر پسری(مین-را MinRa _ِ تِ-نی TaeNi _ رِن-آر RenAr
"سرم گیج رفت با کاپل درست کردنم خخخ
")، بایسکشوال(تانی TaNi)، گِی(اونکی OnKey
_تومین2Min
)
رده سنی:
15+
نویسنده: Pati
TLM.ME/choi_minho
معرفی شخصیت ها:
داستان در سال 2020 اتفاق افتاده است.
در سال 2016 شخصیت اصلی داستان از پانیذ(دوست دخترش) جدا میشود.
او 20 سالش داشته و دانشجوی کارشناسی گرافیک(ارتباط تصویری) بود.
پانیذ 15 سال داشت......
|
|
BLOGFA.COM |
|