You Are Mine-E04
You are mine (تو مال منی)
ژانر: فلاک، رمنس، هیجانی
کاپل: دختر پسری(مین-را MinRa _ِ تِ-نی TaeNi _ رِن-آر RenAr
"سرم گیج رفت با کاپل درست کردنم خخخ
")، بایسکشوال(تانی TaNi)، گِی(اونکی OnKey
_تومین2Min
)
رده سنی:
15+
نویسنده: Pati
T.ME/choi_minho
قسمت 4
صبح با تابش نور آفتاب درون چشم هایش آنها را از هم گشود. اخمی کرد و به پهلو چرخید و چیزی از روی پیشانی اش روی بالش افتاد دست برد و حوله ی سفید کوچکی را به دست گرفت. کمی فکر کرد و به یاد آورد شب گذشته باز هم آن کابوس های همیشگی به سراغش آمده بودند و طبق معمول تب کرده و بهار هم تا صبح بالای سرش بوده.
با بدنی کرخت و سردرد از جایش برخاست و به اتاق بهار رفت. روی تخت به خواب رفته بود و از چهره اش خستگی می بارید. نگاهی به ساعت دیواری انداخت که 7 را نشان میداد آنها ساعت 10 باید در کمپانی می بودند.
به اتاق بازگشت و وارد حمام شد. پس از اتمام دوشش، روبروی آینه قدی ایستاد و به بدن برهنه اش چشم دوخت. پوستی سفید و شفاف داشت. بدنش به خاطر قطرات آبی که از بدن بی نقصش به پایین سرازیر میشد میدرخشید و جلوه اش را دوچندان میکرد. در این زمان ها فوق الاده سکسی میشد. چرخید و خالکوبی روی کمرش نمایان شد. خالکوبی ای به شکل بی نهایت که قلب کوچک و ریزی بر بالای آن خودنمایی میکرد. به اندازه یک بند انگشت بود و روی انتهای ستون فقراتش قرار داشت . پوزخندی زد و ذهن خسته اش خاطره ای را به یادش آورد
♥♥♥
یکدانه اش میان انبوهی از طرح ها نشسته بود و از بین آنها به دنبال طرح مورد نظرش میگشت. پس از گذشت 10 دقیقه زمزمه کرد
- ببخشید آقا... اوووم... راستش من خالکوبی گنده و شلوغ دوست ندارم طرح ساده و ظریف تر ندارید؟
مرد کمی فکر کرد و سپس دستش را میان انبوه دفاتر کرد و سه برگه بیرون کشید و روبرویش گذاشت
- اینها ساده ترین و پر طرفدار ترین طرح هام هستن
پانیذ دستش را زیر چانه اش گذاشت و با دقت به طرح ها نگاه کرد و در اخر دستش را به سمت برگه ای برد و او را سمتش گرفت:
- نظرت راجع به این چیه؟

بدون نگاه کردن به طرح، به چشم هایش، چشم دوخت
- هرچی تو انتخاب کنی از نظر من بهترینه
و ادامه داد
- لطفا همین رو روی کمرم خالکوبی کنید.
و به پانیذش لبخندی زد
♥♥♥
پوزخندی از یاد آوری این خاطره روی صورتش خودنمایی کرد و همانطور که از داخل اینه به خالکوبی چشم دوخته بود زمزمه کرد
- چرا بعد از این همه سال هنوزم حس میکنم هرچی انتخاب تو باشه زیباترین و بهترینه؟ چرا نمیتونم فراموشت کنم؟ چرا از ذهنم خارج نمیشی؟ چرا انقدر دلتنگتم در حالی که وقتی به تو فکر میکنم قلبم دیوانه وار خودش رو به قفسه سینم میکوبه جوری که انگار میخواد سینم رو بشکافه و به سمت تو پرواز کنه؟
قطره اشکی که از چشمش چکید و روی گونه هایش راه یافت را با انگشت سبابه اش زُدود و نگاهش را از آینه گرفت. بدنش را خشک کرد و از حمام و سپس اتاق خارج شد. صبحانه ای آماده کرد و به سمت اتاق بهار رفت باید بیدار می شد وگرنه دیر می رسیدند.
بهار با چهره ای خسته از خواب بیدار شد و با هم صبحانه ای خوردند. هر دو هیجان زده بودند و سر از پا نمیشناختند. از قبل برای ست کردن لباسی تهیه کرده بودند. پیراهن سفیدشان را به همراه کت چرم و شلوار جین مشکی مدل پاره ای پوشیدند. او کلاه اسپرتی بر سرش گذاشت که موهایش از اطراف بیرون زده بود و بهار موهایش را که شب قبل فر کرده بود روی شانه اش ریخت. و هر دو کفش آل استار سفیدی پوشیدند و سوار بر لامبرگینی به سمت کمپانی به راه افتادند. در راه هر دو سکوت کرده بودند و تنها صدایی که این سکوت را میشکست صدای زیبا و جادویی jonghyun & taeyeon بود.
♥♥♥
جونگهیون - بی اراده تلفنو دستم گرفتم.
ته یان + منم، زمان زیادی گذشته!
چون خیلی سخت بود.
چون حس بدی داشتم از اینکه بهت پشت کردم
چون پشیمون شدم از اینکه گذاشتم بری
و فقط افسوس خوردم و آه کشیدم!
ج - چون خیلی غافلگیر شده بودم، نمیتونستم حرفی بزنم
فقط اونا رو توی قلب لرزونم نگه داشته بودم
تو خیلی تقلا کردی
کجایی؟
قبل از این که بتونم این سوالا رو بپرسم، اشکام فرو ریختن!
ج ت - تنها با شنیدن صدای نفست، وقتی اشکام فرو میریزن،
حتی کوچکترین خاطرات با ارزشم.
آشفته و سر در گمم میشن
برای همین خیلی دردناکه
ما بهم قول دادیم که همدیگه رو رها کنیم!
ج - اما وقتی تردید میکنم که رهات کنم،
لطفا بذار حداقل صدای نفست رو بشنوم
هر روز صبح چشمامو باز میکنم و نفس میکشم
هر روزم به سختی میگذره!
ت + من نمیتونستم بهت بگم که این چیزا برام سخت تر از مرگ بود
بخاطر اینکه تو نگران میشدی!
ج ت – پس مثل یه احمق
فقط آه میکشم و حسرت میخورم
وقتی اشکام فرو میریزن،
حتی کوچکترین خاطرات ارزشمندم آشفته و سردر گم میشن
برای همین خیلی دردناکه
ما به هم قول دادیم که همدیگه رو ترک کنیم
اما وقتی تردید میکنم که رهات کنم،
لطفا بزار صدای نفستو بشنوم...
ت + خیلی چیزا بود که میخواستم بهت بگم،
اما نمیتونستم
به هم میگفتیم که خوبیم
و توی درد و رنج، همدیگه رو تسلی میدادیم!
ج – وقتی که به پشت سر نگاه میکنم،
ما فقط خوشحال بودیم
اما به هم اجازه ندادیم که از پیش هم بریم!
ج ت – وقتی اشکام فرو میریزن،
ما به هم قول دادیم که همدیگه رو ترک کنیم!
ج – وقتی که همچنان به تو فکر میکنم!
ت + وقتی انقدر سخته که نمیتونم تحمل کنم!
ج ت – لطفا بذار که حد اقل صدای نفستو بشنوم
کپی: jonghyun948
♥♥♥
هردو به خلسه ای فرو رفته بودند. هرکدام در فکری بودند
بهار استرس داشت و با خود می گفت
- اگه فقط یکیمون قبول بشه چی میشه؟ چیکار باید بکنیم؟ اگه من قبول بشم هیچوقت دوست عزیزمو تنها نمیذارم و بی خیال کار توی کمپانی میشم. این ارزوی اون بود و من فقط به خاطر اون بود که شرکت کردم و این نامردیه که تنهایی اونجا بمونم و اگه اون قبول شد اجازه نمیدم به خاطر من آینده اش رو خراب کنه و آرزو هاش رو دور بریزه. اره اون بارها بهم گفته بود اگه فقط من قبول بشم انصراف میدم و همیشه سر این موضوع دعواش میکردم که حق نداره به خاطر من از آرزو هاش دست بکشه. اره من این اجازه رو بهش نمیدم... هرگز...
این عادلانه بود؟ نه این درست نبود. اینکه اگر خودش قبول شود و دوستش نه، انصراف دهد، شما بودید این فداکاری را میکردید و آینده ی درخشانی که در انتظارتان بود را دور می ریختید؟ امکان ندارد. اما آنها آنقدر به هم وفادارند که حاضر شوند این فداکاری را برای دیگری انجام دهند.
او هم همانطور که رانندگی میکرد درفکر این بود که آنها حتما باید از این امتحان موفق بیرون بیایند و وارد کمپانی بزرگ sm شوند. این همه سال برای رسیدن به اینجا تلاش کرده بود و باید موفق می شدند. جمع می بندم چون اگر هر دو موفق نشوند او هم تصمیم داشت بی خیالِ کار در کمپانی شود...
رسیدند. ماشین را پارک کرد و ماسک هایشان را زده و وارد کمپانی شدند.
ماسک؟ چرا ماسک؟ قانونی در کمپانی وجود داشت که برای این طور امتحانات تمام افراد باید ناشناس باشند و با اسم مستعار و ماسک حضور یابند تا اگر به احتمال 50 درصدی، افراد مشهوری بین انها هم بودند و موفق نشدند به شهرتشان خدشه ای وارد نشود. آنها حتی زمانی هم که نمونه کار هایشان را فرستادند با نام های مستعار ارسال کرده بودند. قانون بود و خب باید رعایت می شد.
(پاطی صحبت میکنه، اوهوم اوهوم... یه نکته ای رو باید بگم اونم اینه که اصلا همچین چیزی وجود نداره و من فقط توی فیک اینطوری نوشتم. روند استخدامی اس ام کاملا متفاوت از اون چیزیه که من نوشتم. حالا یکم جلوتر برید دلیل این کارم رو متوجه میشید♥لاب لاب♥)
همانطور که به دنبال آدرسی که از نگهبان پرسیده بودند می رفتند او دستان سرد و لرزان بهار را در دست گرفت و زمزمه کرد
- آروم باش بهار میدونم نگرانی اما باید بدونی که استرس میتونه خیلی روی کارت اثر بذاره و طرحت خراب بشه. پس اگه میخوای موفق بشی اروم اروم نفس های عمیق بکش و به خودت تلقین کن که ما موفق میشیم. و مطمئن باش که موفقیت از آنِ ماست...J
این را گفت و لبخندی به چهره ی نگران دوستش زد. سری تکان داد و شروع به نفس کشیدن کرد. روبروی درب بزرگی ایستادند
- بهار فک کنم رسیدیم. به نظرت همین اتاقه؟
- نمیدونم بهتره در بزنیم و ببینیم درست اومدیم یا نه.
نفس هایشان را حبس کردند و او ارام دست پیش برد و پس از زدن ضربه ی کوچکی در را باز کرد درست آمده بودند و داخل اتاق حدود 15 نفر حضور داشتند و هر کدام مشغول کاری بودند. یکی با گوشی اش ور میرفت، یکی هندسفری ای در گوشهایش گذاشته بود و با اهنگ مورد علاقه اش ذهنش را ارام میکرد، یکی کتاب میخواند. یکی گوشه ی دیوار کز کرده بود و چشم هایش را بسته بود. یکی با تلفن صحبت میکرد، یکی روی برگه ای خط خطی میکرد و دیگری به دیوار تکیه داده بود و سرش را پایین انداخته بود و انگار در فکر بود... از دید زدن بقیه دست برداشتند و آنها هم گوشه ای روی دو صندلی نشستند و دست در دست، یکدیگر را آرام میکردند.
(چقدر آرام در آرام شد♥ خخخخخ^o^/\)
پس از گذشت نیم ساعت که همه آمده بودند، مردی وارد شد و با صدای بلند اعلام کرد برای امتحان آماده شوند و تک به تک وارد اتاق روبرو شوند. از جایشان بلند شدند و پشت سر مرد به راه افتادند
در لحظه ی آخر چشم هایشان با هم تلاقی کرد و با اطمینان و با قدرت برای هم سر تکان دادند مشت هایشان را به هم زدند و یکصدا (ولی یواشJ) گفتند
- ما اومدیم کارمند اینجا بشیم. پس بهترین کارمون رو ارائه میدیم. فایتینگ
از زیر ماسک لبخندی به هم زدند و وارد شدند.
وارد اتاقی شدند که میتوانستند با عملکرد خود، آینده شان را تایین کنند... آیا آنها از این امتحان سخت و نفس گیر موفق بیرون می آمدند؟