You are mine (تو مال منی)

ژانر: فلاک، رمنس، هیجانی

 کاپل: دختر پسری(مین-را MinRa _ِ تِ-نی TaeNi _ رِن-آر RenAr"سرم گیج رفت با کاپل درست کردنم خخخ")، بایسکشوال(تانی TaNi)، گِی(اونکی OnKey_تومین2Min)

رده سنی:  15+ 

نویسنده: Pati 

T.ME/choi_minho

 

قسمت 3

 

اون شب به خودم قول دادم تموم تلاشم رو بکنم . شاید زودتر از اینا باید این کارو می کردم اون شب بعد از یه شام دونفره، متفاوت از تمام شام های این چهار سال غذامون رو در فضایی شاد خوردیم. او از شیطنت های آقا محمد طاها (خواهر زاده 5 ساله اش) میگفت و من هم با لبخند نگاهش میکردم... محمد طاها واقعا پسر شیرین زبانی بود و خب منم واقعا دوستش داشتم. بهار از اینکه لبخند های من رو میدید خوشحال بود و بارها میگفت

-         ببین با خنده چه خوشگل میشی اونوقت تو این لبخند زیبا رو به مدت 4 سال قایم کردی

حق با اون بود و من هم جوابی نداشتم. امروز قرار بود با هم بریم شهربازی، رودخانه هان و برج نامسان چون اگه اون روز همه جا نمیرفتیم فکر نمیکنم دیگه فرصتی برای این کارا پیش میومد. اون لحظات هم بهار و هم من هر دو هیجان زده بودیم و لبخند از لب هیچکدوممون نمیرفت میخواستم امروز رو شاد باشم و این نقاب رو از چهره ام بردارم میخواستم مثل گذشته با صدای بلند قهقهه بزنم و روزم رو فارغ از دنیای نامردی که درونش زندگی میکنیم به پایان برسونم. به خاطر بهار و شاید هم خودم اون روز رو بی خیال تمام پروژه ها و سفارشاتم شدم و به تفریح و شادی گذروندیم.

وقتی بهار لامبورگینی سفید رنگم رو دید جیغ کشان گفت

-         جییییغ... وااااییی... همیشه دوست داشتم سوار یکی از اینا بشم... واو این واقعا محشره... وای چه خوش رنگه... وای چه استیلی داره... واییی فلان... وای بهمان و....

میخندید و مثل پروانه ای که به دور شمعی میچرخد دور ماشینم بال بال میزد تا همه ی زوایاش رو دید بزنه به حرکاتش خندیدم و در رو باز کردم هر دو نشستیم و گفتم

-         جوری رفتار میکنی انگار ندیده ای خوبه حالا تو ایران ماشین خودت فراری بود

-         خب اره ولی این لاااامبوووررررگیییینییییهههه هاااااااا لااامبورگینیییی  تو فراریو با لامبورگینی یکی میکنی؟

شانه ای بالا انداختم و رادیو رو روشن کردم اهنگ ملایمی در حال پخش بود که روح و روان آدمی رو نوازش میکرد . توی حس بودم که یهو بهار رادیو رو خاموش کرد با تعجب نگاهش کردم

-         تو یه دیوونه ای کدوم آدم عاقلی تو روز به این خوبی از این چیزا گوش میده؟

پس از این حرف فلش قرمزی از کیفش بیرون کشید و با خباثت نگاهش کرد

-         وا وایسا ببینم این فلش خیلی واسه من آشناس کجا دیدمش ؟

به فکر فرو رفتم که با یه خاطره چشم هام اندازه توپ تنیس شد

 

♥♥♥

تو ماشین نشسته بودیم که رو به پانیذ گفتم

-         پانیذ یه اهنگ بذار گوش کنیم

-         اوووم چی بذارم؟

-         داشبرد رو باز کن یه فلش هست اونو بیرون بیار و بذار

سری برای تایید تکون داد... اون روز ماشین بهار رو کش رفته بودم و با عشقم رفتیم دور دور. قبلا یه فلش پر از آهنگ های آروم و رمانتیک تو داشبرد گذاشته بودم خب چون من معمولا زیاد ماشینشو کش میرفتم/^0^\...

داشتم رانندگی میکردم که یه صدای وحشتناک ماشین رو برد رو هوا چشمام چهار تا شد و خشکم زد اگه پانی حواسش رو جمع نمیکرد تصادف میکردیم صدای ضبط تا آآآآآآآآآآآآآخر باز بود و آهنگی هم که در حال پخش بود آهنگ دانشگاه آزاد بود که اون روز از این اهنگ متنفر شدم. (لطفا اینجا اهنگ رو با صدای بلند و با هندسفری گوش کنید اونوقت درک میکنید )

 

احوالِ پسر دخترای دانشجو

هرکی بره دانشگاه میشه حالش خوب

میخوام برم دانشگاه وضعیت اضطراریه

دانشگای محبوبم آزاد اسلامیه

دَم دَر زده یه برگه یِ اعلامیه

حِفظ حِجاب واسه دانشجوها الزامیه

وقتی از در گذشت جِناب عِلیه

به جای کیف زیرِ بغل چادرِ مِلیه

دُختر و پسر جدان تویِ دانشگاه

انگار خبریه پشتِ دانشگاه

همه پیشِ هم این کارا چیه

وای وای وای

با عرض معذرت بقیه شطرنجیه ........

اوه لعنت این چه اهنگی بود؟ سریع دستم رو سمتش بردم و قطعش کردم کنار خیابان نگه داشتم و پانیذ ترسیده رو به آغوش کشیدم هق هق گریه میکرد و با هر اشکش قلب منم فشرده میشد آروم سرش رو نوازش کردم، پانیذ من روح لطیفی داشت و هرگز اجازه نمیدادم که با این چیزا ذهن و روحش آلوده بشه... هق هق میکرد و مدام میگفت

-         م من خخیلی تتترسیدم اااایین چرا اینجور بببود.

پس از کلی ناز کردن از طرف اون و نوازش و بغل و بوس از طرف من اروم شد. از اون روز قسم خوردم هیچوقت ماشین بهار رو نبرم و حواسم به اهنگ ها و فلش ها باشه

♥♥♥

 

-         یاااااااااااااا تو حق نداری این فلش مسخره رو بذاری

شانه ای بالا انداخت و به سمت ضبط حمله کرد و در اخر هم اون بود که پیروز شد و از بختِ بدِ من هنوز اون اهنگ رو داشت و همون اول پخش شد. وای خدا سر درد گرفتم این چه اهنگ های مزخرفی بود که گوش میکرد کدوم هنرمندی تا این حد بد سلیقه بود؟ من بر این باور بودم که یه هنرمند باید روح لطیفی داشته باشه و اهنگ های اروم گوش کنه و جسم و روحش رو در آرامش با هم یکی کنه.

صداش رو بلند کرده بود و جیغ میزد و خودش هم با صدای بلند میخوند فکر کنید تو یه لامبورگینی تو خیابونای سئول باشید و یه خل و چل مثل بهار پیشتون باشه دیوونه نمیشید؟ آهی از روی بیچارگی کشیدم و عینک دودی زدم تا چهره ام معلوم نشه.

اواخر راه دیگه منم نرم شدم و نتونستم در برابر حرکات موزون و مسخرش خودم رو نگه دارم و ریز ریز بهش می خندیدم. تا رسیدن به شهر بازی اون مسخره بازی در می اورد و من با قهقهه بهش می خندیدم... یادش بخیر یه زمانی بود که منم از این اهنگا گوش میکردم و همراه بهار توی خیابون های تهران شلوغ کاری میکردیم. نزدیک شهربازی صدای ضبط رو کم کردم و گفتم

-         دیگه داریم میرسیم مثل آدم بشین سر جات...

خندید و سر جاش تکونی خورد و بعد کمی رژ زد چپ چپ نگاهش کردم که گفت

-         چیه؟ چرا اونجور نگاه میکنی؟ یعنی نمیتونم رژم رو تو ماشین عزیزت تمدید کنم که نکنه خدای ناکرده لک برداره؟

چشم هام از این برداشتش بزرگ شدO.O ... چشم غره ای بهم رفت و پس از چند لحظه جیغی کشید و گفت

-         چییی یا نکنه تو هم میخوای بزنی؟ ها ها ها؟ زود زود زود راستشو بگو. توهم دلت خواست اره؟

-         یااااااا میشه بس کنی؟من از این سوسول بازیا خوشم نمیاد

-         چرا؟ دختر پسرای زیادی هستن که آرایش میکنن مثلا همین بازیگرا و خواننده ها... یا تو خیابون که ادم راه میره خیلیا رو میبینه که ارایش کردن. تو که دیگه جای خود داری. تو چرا این کارو نمیکنی؟ همه آرایش میکنن مگه تو از بقیه چی کم داری؟ من مطمئنم با ارایش خیییلی خوشگل میشی بیا یکم رژژژژ بزننننن

آهی کشیدم این دختر ول کن نیست. اون کلی حرف زد و منم فقط در سکوت گوش میدادم و از روی تاسف سری براش تکون میدادم... چطور هنوز منو نشناخته؟ من خوشم نمیاد پوستم رو با لوازم آرایشی خراب کنم. بلاخره رسیدیم و اونم بیخیال اصرار های گاه و بیگاهش شد و با هیجان به سمت وسایل بازی دوید و خب انگار که من یه عروسکم دنبال خودش میکشید. بعد از کلی بازی و خنده و مسخره بازی روی نیمکتی نشستیم

-         اخییییش خیلی وقت بود اینجوری بازی نکرده بودما... توی نامرد هم که همیشه چپیده بودی تو اتاقت و بیرون نمیومدی منم که جز تو دوستی نداشتم باهاش برم بیرون

-         من که جلوتو نگرفتم میتونستی یه دوست برای خودت پیدا کنی. اینجا برای خودت ی دوست  پیدا کن و باهاش برو بیرون و از زندگیت لذت ببر. از فردا که کارمون رو شروع کنیم سرمون خیلی شلوغ میشه و خودت که میدونی من آدمی نیستم که فقط به کار در کمپانی بسنده کنم و سفارش آزاد هم میگیرم. یادم باشه بهشون این مسئله رو بگم.

و به فکر فرو رفتم بهار جیغی کشید که از جام پریدم

-         چیییی چطور میتونی این حرفا رو بزنی؟ من چطور میتونم بجز تو دوستی بگیرم؟ من نمیخوام به تو خیانت کنم

وسط حرفش پریدم و بازو هاش رو بین دستام گرفتم. سمت خودم چزخوندمش و تو چشماش نگاه کردم و صادقانه گفتم

-         این خیانت نیست بهار، تو این حق رو داری که دوستای زیادی داشته باشی درضمن خودم دارم بهت میگم اونقدری بزرگ شدم که از خودم مراقبت کنم و نذارم تو زندگیت رو ب خاطر مراقبت از من خراب کنی . این خیانت نیست تو خیلی احساساتی ای لطفا یکم منطقی فکر کن عزیزم

بعد از این حرف ها بهار رو که با چشم های اشکی نگاهم میکرد به اغوش کشیدم و موهاش رو نوازش کردم...

ناهار رو تو یه کافه درون شهر بازی خوردیم و بعد از غذا به سمت رودخانه هان حرکت کردیم. دست در دست هم به سمت فصای سبز آن اطراف رفتیم وبرای هم از خاطرات مشترک میگفتیم و یاد آوری ای بود بر گذشته ام... گذشته ای که پر از خنده، شادی و بی خیالی بود. اما چی شد که همه اون شادی ها از بین رفت؟ در همون لحظه زوج جوانی از روبرومون رد شدن میدیدم که پسر جوان دخترک رو اذیت میکرد و از اذیت کردن دخترک شاد میشد و قهقهه میزد.. جرقه ای در ذهنم روشن شدو خاطره ای از جلوی دیدگانم عبور کرد:

 

♥♥♥

اون روز رفته بودیم پل طبیعت و پانیذ هم وقتی پیست دوچرخه سواری رو دید هیجان زده شد و ازم خواست ماهم دوچرخه بگیریم و بازی کنیم. مگر میشد در برابر خواسته های او مقاومت کرد؟ دوچرخه هایی گرفتیم و وارد پیست شدیم

باورم نمیشد او واقعا حرفه ای بود و خیلی راحت از تمام پیچ و خم ها و سراشیبی ها گذشت و در آخر به سمتم چرخید و با دهان باز من روبرو شد قهقهه ای زد و به سمتم اومد. سوالی به ذهنم رسید. چطور یه دختر ریزه میزه میتونه انقدر حرفه ای باشه؟

-         هی چرا خشکت زده ؟ تو هم بیا...

سری تکون دادم و منم با یه لبخند تمام حرکات پانیذ رو کپی کردم حالا اون بود که با دهان باز نگاهم میکرد. به سمتش رفتم:

-         هی چرا خشکت زده؟ تو هم بیا...

با این حرفم خنده ی هر دومون فضای اونجا رو پر کرد... اون روز هم طبق معمول با خنده و شادی به پایان رسید.

♥♥♥

 

بهار وقتی این زوج رو دید با ذوق گفت:

-         میدونی... همیشه یکی از فانتزیام این بود که با دوست پسرم کنار رودخانه هان دوچرخه سواری کنم و وانمود کنم بلد نیستم تا اون سر به سرم بذاره و سعی کنه بهم آموزش بده...

قهقهه ای زد و گفت:

-         دختر از این فانتزیا نداشته باشه که نمیشه...

-         درسته ... میگم حالا که تو دوست پسر نداری و منم دوست دختر... چطوره بریم و خودمون دوتایی این آرزوت رو انجام بدیم؟

خندیدم و با شیطنت ادامه دادم

-         البته فقط اون قسمت دوچرخه سواریش رو هااا. یادت که نرفته؟ ما یه زمانی از حرفه ای ها و بهترینای کلاس بودیم. بیا مثل گذشته باز هم با هم دوچرخه سواری کنیم. به یاد قدیم اگه هستی بزن قدش.

هر دومون زمانی به کلاس دوچرخه سواری می رفتیم و کاملا حرفه ای بودیم حتی مدال های زیادی رو برده بودیم... بهار هم از خدا خواسته با ذوق کف دستش رو به دستم کوبید و با هم به سمت دوچرخه ها رفتیم.

تیم دونفرمون دوباره بعد از سالها شکل گرفت. از هم سبقت میگرفتیم و از تمام موانعی که سر راهمون بود میگذشتیم. به قسمت علفزاری رسیدیم که علف های بلندی داشت. با احتیاط و در کنار هم رکاب میزدیم. با هم یه شعر رو میخوندیم و میخندیدیم که ناگهان صدای فریادی شنیدم و چند ثانیه بعد این من بودم که چند متر جلوتر از بهار با پشت روی زمین دراز کشیده بودم و چیزی با وزن زیاد روم افتاده بود. چشم هام درشت شد و به موهای قهوه ای و براق روبروم چشم دوختم. سرش رو بالا اورد و چشم هام تو یه جفت چشم طوسی قفل شد. پسره شُک زده به چشمام نگاه میکرد که یه تای ابروم رو بالا انداختم و به کرهه ای گفتم:

-         هی یارو نمیخوای هیکل گندتو تکون بدی ؟ له شدم

پسرک به خودش اومد و سریع از روم بلند شد و گفت:

-         وای من واقعا عذر میخوام ترمزم بریده بود و سرعتم زیاد بود. هر چی سعی کردم نایستاد. چیزیتون که نشده؟ حالتون خوبه؟

دوباره اون ماسک سخت و سرد همیشگی رو زدم و با پوزخند ترسناکی زمزمه کردم

-          من خوبم ولی از این به بعد بیشتر حواست رو جمع کن تا اینطور مردم بیچاره رو زیر نگیری.

(نمیدونم منظور منحرفانم رو گرفتید یانه...) این رو گفتم و از کنار چهره بهت زدش گذشتم و به سمت بهار که با چهره رنگ پریده و چشم ها و دهان باز نگاهم میکرد رفتم.

-         تو چه مرگت شده ؟ نترس بابا نمردم بدبختانه هنوز زنده ام

-         یاااااااااا تو الان یه تصادف داشتی چطور میتونی همینجور بذاری و بری؟ ببینم حالت خوبه؟ جاییت که صدمه ندیده؟

لبخندی به چهره نگرانش زدم گونش رو بوسیدم و در گوشش گفتم:

-         آبجی عزیزم. حالم کاملا خوبه نگران نباش . فقط لحظه اول کمرم کمی درد گرفت و الان کاملا خوبه خوبم... حالا هم بیا بریم

این رو گفتم و دوچرخه رو از زمین بلند کردم و به راه افتادم. لحظه ای که از کنار پسر رد میشدم یه پوزخند ترسناک دیگه زدم که چشم هاش از حدقه بیرون زد.

 

(همون رِن خودمون با چشمای طوسیه-)

بهار که از پشت سرم می اومد جلوی پسر خم شد و گفت:

-         من از طرف دوستم عذر میخوام اون همیشه انقدر بد اخلاق نیست باور کنید.

و بعد لبخندی به پسر زد و او هم گفت:

-         خواهش میکنم مهم نیست همین که میبینم صدمه ای ندیدن خدا رو شکر میکنم.

داد زدم

-         کجا موندی؟ نمیای؟

بهار حول کرد و باز هم عذر خواهی کرد و دنبال من به راه افتاد

-         چرا عذر خواهی میکنی؟ اون کسی که باید معذرت بخواد اونه که بی دقتی کرده نه تو...

-         اینجوری نباااش. باور کن دنیا بیشتر از دو روز نیست با مردم مهربون باش اونا چه گناهی کردن که اینجور باهاشون برخورد میکنی؟

-         خوبه خودت میگی مردم، من از غریبه ها متنفرم و از هیچکدومشون خوشم نمیاد که بخوام لحظه ای مهر و محبتم رو خرجشون کنم اینجوری دم در میارن و فکر میکنن که انگار خبریه...

آهی کشید و سری به تاسف تکون داد. بعد از تحویل دادن دوچرخه ها به سمت پارکینگ رفتم و گفتم:

-         حوصله ی برج رو ندارم کمرم کمی درد میکنه. الان برگردیم خونه بعدا یه روز دیگه میریم اونجا.

دروغ گفتم، کمرم اصلا درد نمیکرد و فقط دیگه حوصله ی بیرون موندن رو نداشتم. با بغض سری تکون داد و با هم سوار شدیم قبل از حرکت بوسه ای به گونه اش زدم

-         آجی گلم ناراحت نباش خودت میدونی اگه من حرفی بزنم سر حرفم میمونم بهت قول میدم یه روز حتما با هم بر یم و کلییی خوش بگذره بهمون... اصلا چرا انقدر دیر؟ قول میدم فردا به محض تموم شدن امتحان با هم بریم برج نامسان...قووول میدم

و انگشت کوچیکم رو بالا گرفتم. لبخندی زد و انگشتنش رو به حالت قول بین انگشتم گره زد و با هم گفتیم

-         قول، کپی، مههههر

و بعد بهار با شادی باز هم اهنگ گذاشت و این بار من هم همراهیش میکردم.

برای شام به رامن فروشی ای نزدیک عمارت رفتیم و برای اولین بار یه رامن کره ای خوردیم. بهترین رامنی بود که تو کل عمرم خوردم.

اون روز هم با تموم اتفاق های خوب و بدش به پایان رسید. روز خوبی بود و من از بهار ممنون بودم که کمکم کرد تا بتونم پس از سالها باز هم بخندم و شادی رو در رگهام حس کنم. هرچند، اون بین گاهی یاد و خاطره ی عشق قدیمیم برام زنده میشد.

فردا روز سختی بود و ما باید تموم تلاشمون رو میکردیمتا توی امتحان موفق بشیم. اون شب به خاطر امتحان فردا، به اسرار بهار باز هم قرصی خوردم و به خواب فرو رفتم... خوابی که پر بود از اشک و ناله هایی که پس از سالها باز هم به سراغم آمده بود و آن قرص خواب آور هم نتوانسته بود از ورود آنها به خوابم جلوگیری کند... هم من و هم بهار هر دو می دانستیم کابوس های آن شبم دلیلی نداشتند جز زنده شدن خاطرات سالهای گذشته و عشق اولم پانیذ. دلیلی نداشتند جز دور بودن از شهر و کشوری که پانیذم در آن نفس میکشید...

ادامه دارد.....