You Are Mine-E18

قسمت 18
کای
- یاااااا تمییییناااااااا اگه به لِی بگی خودم با همین دستام میکشمت
- خخخخ اگه میخوای نگم باید اون چیزی که خواستم رو بهم بدی
- آآآیییی پسره ی فرصت طلب...
- میگماااااا ( داد زد) هیوو......
دستم رو جلوی دهنش گذاشتم و به اجبار گفتم
- ب باشه با باشه بهت می میدمش فقط تو رو خدا ساکت شو
سری تکان داد و من دستم رو از روی دهانش برداشتم به لبخند و چشم های شیطانش نگاه کردم
- تو تو شیطون رو هم درس میدی تمین... بهت میدمش ولی خواااهش میکنم خرابش نکن میدونی که چقدر برام عزیزه؟
لبخند دندان نمایی زد و سری تکان داد
آهی کشیدم به سمت میزم رفتم و قفل کشو رو باز کردم و اونو به سمت خودم کشیدم. با دیدن آلبوم اوریجینال مایکل جکسون به همراه امضاش که پدرم روز تولد هجده سالگیم در سال2011 و دو سال بعد از فوت مایکل جکسون بهم هدیه داده بود رو داخل کشو دیدم... چشمم پر از اشک شد... خدایا آلبومم رو به تو میسپارم کمک کن تمین نابودش نکنه... با دست های لرزان آلبوم رو با احتیاط از کشو بیرون آوردم و بهش چشم دوختم.... میترسم این آخرین باری باشه که اون رو میبینم... چشم های تمین برق زد و به سمتم اومد. دستش رو دراز کرد که ازم بگیره اما یه قدم به عقب برداشتم
- ن نه تمین من نمیتونم نمیتونم آلبومم رو به تو بسپارم تو یا نابودش میکنی و یا گم... نمیتونم...
قهقهه ای زد
- ههههههه اوووه باشه نده منم به هیونگت میگم... هیووونننگگگگگ، کای روی نوت های...
وای خودا بدبخت شدم واقعا داره میگه
- یااا تمییین غلط کردم بیا بگیرش لعنت بهت یه روز انتقامم رو ازت میگیرم
کارد میزدی خونم در نمیومد با خشم و اشک آلبوم رو به دستان تمین سپردم
مکثی کرد و با ناباوری گفت:
- وااااو خداوندا این فوق العاده اس باورم نمیشه این واقعا امضای خود مایکل جکسون باشه... ممنون کای
- تمین به خداوندی خدا اگه بلایی سرش بیاری جنازت رو برای هیونگات میفرستم
سری تکان داد و با لبخند از اتاق خارج شد... دستم رو روی سرم گذاشتم و روی صندلی افتادم هوووف از اونجا که تمین یه روده راست تو شیکمش نیست میترسیدم خرابش کنه. به خودم دلداری دادم
- اروم باش کای، تمین خودش هم عاشق مایکل جکسونه امکان نداره بذاره خطی روی یادگاریش بیفته اره مطمئنم تمین خوب ازش محافظت میکنه تا چشم رو هم بذاری این یک هفته هم تموم شده و پسش میگیری
آهی کشیدم و به نوت های روی میز چشم دوختم. لعنت کای آخه حواست کجا بود پسره ی احمق؟
یاد شب گذشته افتادم:
فلش بک
ساعت از نیمه گذشته بود و من خوابم نمیبرد تصمیم گرفتم چایی ای بخورم تا کمی ارامش پیدا کنم . وارد اشپزخانه شدم و بعد از دم کردن چای سبزی خواستم به سمت اتاقم برم که برگه هایی روی میز غذا خوری نظرم رو به خودش جلب کرد. جلوتر رفتم و چشمم به برگه ها و دفتر نوت لی افتاد... این اینجا چیکار میکنه؟ اولین باره که دفتر رو تنها روی میز میبینم. سری چرخاندم و وقتی از نبود لی مطمئن شدم سریع پشت میز نشستم و نگاهی به نوت ها انداختم. لی هیچوقت اجازه نمیداد کسی به دفترش دست بزنه و اهنگ هاش رو همیشه در تنهایی مینوشت... همیشه دوست داشتم دفتر رو ببینم ورق زدم که برگه ای روی میز افتاد اونو برداشتم و نگاهی بهش انداختم... اوه خدای من این فوق العاه بود به تاریخش چشم دوختم وااااو یعنی لی در طول این یک هفته که در حال ساخت موزیک بود این رو مینوشت؟ محشر بود. برگه رو روی میز گذاشتم و روش خم شدم که با دقت بیشتری بخونمش که در لحظه دیدم لیوان چای برگشت و محتویاتش روی کاغذ ریخت. ناباورانه کاغذ خیس رو برداشتم و روی سر خودم زدم...
بدبخت شدم اگه لی بفهمه بدون شک منو میکشه زود روی میز رو خشک کردم و دفتر رو سرجاش برگردوندم و برگه ی خیس رو برداشتم و به اتاقم رفتم... اونو روی میز قرار دادم و از اونجا که نمیتونستم سشوار روشن کنم با اتو سعی کردم خشکش کنم بعد از خشک شدن نگاه کردم جوهر بعضی جاهاش پخش شده بود. ف*ک... اون بدون شک منو میکشه تا صبح توی اتاق رژه رفتم و به این فکر کردم که چه غلطی باید بکنم که لی نفهمه...
کنار پنجره ایستاده بودم و به خورشید که سعی داشت پرتو های خودش رو پخش کنه چشم دوختم و به فکر فرو رفتم ناگهان جرقه ای روشن شد و به سمت گوشی ام رفتم و شماره رو گرفتم... صدای خواب آلودش رو توی گوشی شنیدم:
- الووو چیه کای؟
- تمین تو رو خدا به دادم برس زود و بی سر و صدا خودت رو برسون خوابگاه ما.
- چی شده کایاااا؟؟؟!!!!!
صداش نگران بود ازش خواهش کردم زود بیاد نیم ساعت بعد تماس گرفت و گفت
- در ورودی در رو باز کن
سریع رفتم دنبالش و بی سر و صدا به اتاقم بردمش. براش اتفاقات شب گذشته رو توضیح دادم و گفتم
چون کار تو تو کپی حرف نداره میخواستم اگه میشه ازش یه کپی بگیری
سری تکان داد کمی فکر کرد و لبخندی روی لبش نشست گفت
- باشه کمکت میکنم، فقط یه شرط داره
- چه شرطی؟
- وقتی کارمون تموم شد بهت میگم
منم سری به نشانه موافقت تکون دادم.. لبخندش خیلی مشکوک بود اما منه احمق متوجه خنده مرموزش نشدم زود دست به کار شد و بعد از ده دقیقه کپی تمیز و بدون خط و خشی دقیقا مثل روز اول بهم تحویل داد... پریدم روش و لپش رو ماچ کردم
- اگه من تو رو نداشتم چیکار میکردم؟
- اهههه برو اونورررر پسره ی چندشششش
- کوما موماووو هیونگ سارانگهههههه
همونطور که بیرون میرفتم براش با دو دستم قلب انگشتی ای ساختم و بعد از اطمینان از اینکه هنوز کسی بیدار نشده کاغذ رو بین دفتر گذاشتم و به اتاق برگشتم و نفس راحتی کشیدم تمین روی صندلی لم داده بود و پاهاش رو روی میز قلاب کرده بود و دست به سینه و با پوزخند بهم چشم دوخته بود و اونجا بود که زندگی با کلماتی که از دهانش خارج میشد برام تیره و تار شد.
پایان فلش بک
هااااه تمینا من یه روز انتقامم رو ازت میگیرم... آه این بدترین اتفاقی بود که میتونست برام بیفته.. مایکل جکسونمممم هق هق هق
ادامه دارد...
پ.ن: این قسمت یه درخواستی از اکسوال های کانال و وبلاگ بود... ببخشید اگه کم و کسر زیاد داشت... شاید به این دلیله که من خیلی با اکسو اشنا نیستم... ممنون که همچنان داستانم رو میخونید...
پ.ن2: ببخشید که آپلود این قسمت سه ماه طول کشید![]()
دوستتون دارم... و لطفا نظراتتون رو درباره این قسمت بگید