قسمت 1...

 

با ترس توی خودش جمع شده بود با شنیدن صدای پایی سرشو کمی از پشت مبل بیرون آورد و به پدرش که سراسیمه و پریشون داشت وسایل های درون کمد را با عجله در ساکی با سایز متوسط میگذاشت نگاه کرد

همانطور که به پدرش نگاه میکرد با بالا آمدن سر پدرش با ترس دوباره سرش را پشت مبل برد و دستهای کوچکش را بر روی دهانش گذاشت و با چشمانی که از حالت عادی درشت تر شده بودند به دیوار روبرو خیره شد 

فریاد پدرش مو بر تنش راست کرد 

* تمین

 چشمانش را دو بار باز و بسته کرد و سعی کرد آرام تر نفس بکشد که مبادا صدای بلند نفس هایش جایش را به پدرش لو بدهد

با بلند شدن دوباره صدای پدرش بیشتر در خودش جمع شد 

* تمین.. کجایی دخترم؟ بیا اینجا میخوایم باهم دیگه به مسافرت کوتاهی بریم

امید در درونش جوشید ولی با به یاد آوردن کتک ها و شلاق هایی که با بی رحمی بر روی تنش مینشستند اشک درون چشمانش جمع شد و زانوهایش را بیشتر در شکمش فرو برد

ناگهان با عقب رفتن مبل محکم بر روی زمین افتاد و چشمانش را از دردی که در کمرش پیچید بست 

 ناگهان با حس دستی که به دور بازوهای لاغرش پیچیده شد و با شتاب از روی زمین بلندش می کرد چشمانش را با ترس باز کرد و با دیدن صورت برافروخته پدرش نفس کشیدن از یادش رفت 

پدرش با صدایی پر از خشم غرید

* حیف که وقت ندارم و باید زودتر از اینجا بریم وگرنه میدونستم چجوری آدمت کنم که دفعه دیگه وقتی صدات میکنم خودتو ازم پنهون نکنی

بلند شد و با قدم های شتاب زده به سمت در به راه افتاد و تمین را هم به دنبال خود کشید 

پاهای زخمی و ناتوان دخترک نمیتوانستند خودشان را با پاهای شتابزده پدرش هماهنگ کنند ، محکم بر زمین و اشیای اطراف برخورد میکردند

دخترک از درد لب گزید و اشک هایش سرازیر شدند...با ترس هق هقش را خفه میکرد که مبادا پدرش را از اینی که هست عصبانی تر کند

با رسیدن به ماشینی ناشناس که تمین برای بار اول بود آن را میدید پدرش ایستاد و بعد از مکث کوتاهی در عقب را باز کرد ، تمین را بر روی صندلی عقب پرتاب کرد و خودش روی صندلی شاگرد نشست .

تمین سرش را بلند کرد تا به چهره راننده نگاهی بیندازد اما با دیدن صورت پر از زخم مرد که بهش زل زده بود دهانش باز ماند ، پدرش که نگاه دخترکش را دید با خشم گفت

* سرتو بنداز پایین و تا نگفتم سرتو بالا نیار وگرنه...

چشمان دخترک با ترس گشاد شدند ، سرش را با ترس به زیر انداخت و فقط به مکالمه پدرش با شخص ناشناس گوش داد 

+ با دخترت میخوای چیکار کنی؟ 

* هنوز نمیدونم 

+ تو که فراری شدی همه جا دنبالتن این باند تا پیدات نکنن دست از سرت بر نمیدارن... این بچه هم در خطره

* دقیقا چون دخترم در خطره سردرگم شدم و نمیدونم چیکار کنم

 صدای پوزخند صدادار مرد فضای ماشین را پر کرد 

+ طوری حرف میزنی انگار از نگرانی برای دخترت شبا خواب به چشمات نمیاد هر کی ندونه من میدونم این بچه ذره ای برات ارزش نداره اگر بخاطر ....

فریاد پدرش رعشه بر تنش انداخت

* لعنت بهت...بهت گفتم اسمشو نیار و این بحثو پیش نکش گفته بودم حتی اگر این بچه رو هم بکشم به اون چویی عوضی نمیدمش اینو تو گوشات فرو کن اون عوضی زنمو ازم گرفت و اگر فکر کردی میذارم تمین رو هم بگیره سخت در اشتباهی 

+ میخوای بمیری؟ اگر این بچه رو بهش بدی از جونت میگذره 

* گفتم نه... داغ این بچه رو به دلش میذارم 

سکوت سنگینی فضای ماشین رو پر کرد

بعد از گذشت مدتی ماشین با تکان شدیدی ایستاد

+ میرم چیزی بخرم شاید تو گرسنه نباشی ولی این بچه غذا میخواد 

مرد در ماشین را کوبید و رفت

هنوز سرش را پایین گرفته بود که با خطاب شدنش توسط پدرش کمی گردنش را تکان داد

* تمین... سرتو بیار بالا

سرش را بالا آورد که ناگهان دردی در گردنش پیچید دلش میخواست دستی بر گردنش بکشد ولی میترسید پدرش چیزی بگوید پس ترجیح داد دستان کوچکش را مشت کند و تحمل کند... 

نگاهش را به کف ماشین دوخت

* تمین به من نگاه کن

چشمانش را بالا آورد و به چشمان پدرش نگاه کرد 

پدرش نفس عمیقی کشید ؛ جلو آمد و مشتان کوچک دخترکش را در دست گرفت ، خیره در چشمان دخترکش گفت

* متاسفم بابت همه چیز... میدونم پدر خوبی نبودم و نیستم و میدونم حق اینو داری که بابت این رفتارم ازم جواب پس بگیری 

پدرش سکوت کرد

نگاهش با گیجی بر روی دستانش که در دستان پدرش بود چرخید و دوباره در چشمان پدرش نگاه کرد

تردید داشت حرفش را بزند

پدرش در چشمانش تردیدش را دید 

لبخند ملایمی زد و گفت 

* بگو

لبانش را با زبانش خیس کرد و گفت

- چ..چرا...ای..این ح..حرفــ

پدرش حرفش را قطع کرد و جمله اش را کامل کرد

*چرا این حرفارو میزنم؟؟؟ 

دخترک سرش را به نشانه مثبت تکان داد

* خطایی کردم دخترم ولی پشیمون نیستم و به همین دلیل نمیتونم زمان بیشتری رو پیشت باشم و مجبورم تنهات بذارم از این به بعد زندگیت عوض میشه دخترم... مدتی ممکنه بهت سخت بگذره ولی بعدش آزاد میشی.... این به خودت بستگی داره که زندگیتو خوب بسازی یا بد...آدم بدی باشی یا خوب... ولی هرچی هستی خودت باش... 

اشک در چشمان دخترک جمع شده بود

او به غیر از پدرش کسی را نداشت...

پدری که یک بار هم از او خوبی ندیده بود... 

پدری که یک بار دست نوازش بر سرش نکشیده بود...

پدری که فقط کتک هایش را احساس کرده بود..

پدری که یک بار هم لبخندش را ندیده بود...

قلب کوچکش به درد آمده بود

هرچقدر هم بد پدرش را میخواست 

بودن این پدر سنگدل بهتر از تنهایی و غربت بود...

با بغض به سینه پدرش چنگ انداخت دهانش را باز کرد اعتراض کند که نرود ولی بغض سنگینش ، ترس زیادش از تنهایی و دوری از پدر اجازه سخن گفتن را به او نداد ؛ فقط اصوات نا معلومی از دهانش خارج شد .

پدرش با دیدن ناتوانی و تقلاهای دخترکش نفس سنگینش را بیرون داد و سر دخترش را بر سینه هاش چسباند ؛ با صدایی سنگین و گرفته گفت

* کاش مادرت زنده بود...اگر زنده بود زندگیمون بهتر بود و الان آواره نبودیم...

نفسش را آه مانند بیرون داد و ادامه داد

* دخترم میدونم از پسش بر میای تو قوی تر از اینی هستی که نبود من از پا درت بیاره مطمئنم بدون من بهتر زندگی میکنی... به هیچکس اعتماد نکن دخترم 

صدای هق هق تمین در ماشین پیچید ، باعث شد پدرش حرفش را قطع کند و تمین را محکم تر به خودش بفشارد .

تمین برای اولین بار احساس کرد پدرش دارد موهایش را نوازش میکند .

حس عجیبش باعث شد گریه اش را فراموش کند و ساکت شود .

پدرش دست در موهایش میکشید و بر موهایش بوسه میزد .

تمین متعجب تر از آنی بود که دیگر به حرف های پدرش اهمیت بدهد و خسته تر از آنی بود بتواند بیدار بماند پس بدون توجه به اینکه ممکن است پدرش را عصبانی کند چشمانش را بست .

دخترک با آرامشی که اولین بار بود حسش میکرد گذاشت خواب بر چشمانش بوسه بزند .

سرش را پایین آورد و به جسم کوچکی که در آغوشش آرام گرفته بود نگاهی کرد ؛ غمگین به اجزای چهره دخترکش نگاه کرد .

هرچقدر بیشتر نگاه میکرد عذاب وجدان در وجودش بیشتر شعله میکشید .

با شنیدن صدای در ماشین سرش را بالا آورد و به دوستش زل زد 

جونگ کوک ژست متفکری گرفت و به آرامی لب زد

+ خوابید؟ من که براش غذا گرفتم چرا گذاشتی با شکم گرسنه بخوابه؟؟؟  

* داشت گریه میکرد وقتی گریه میکنه اشتهاشو از دست میده حتی غذا هم بهش میدادی نمیخورد وقتی بیدار شد بهش غذا بده

جونگ کوک اَه کشداری کشید 

+ این چه طرز پدر بودنه ؟؟؟ کدوم پدری میذاره بچش گرسنه بخوابه 

 مین کی بی توجه به دوستش به چهره دخترکش زل زد و زمزمه کرد

*از اینکه دختره میترسم کاش پسر بود اینطوری خیالم موقع رفتن کمی راحت بود

جونگ کوک با تمسخر گفت

+ حالا که میبینی بجای گل پسر یه گل دختر داری

ناگهان مین کی با شتاب سرش را بالا آورد و با چشمانی درخشان و پر امید گفت 

 * پسر نیست ولی میتونه پسر بشه 

 

 

"  ادامه دارد... "