سه هفته بعد....

سه هفته با تمام خوبی ها و بدی هایش گذشت...

در تمام این سه هفته وضعیت تمین نوسانات زیادی داشت 

در طول یک هفته اخیر تب و لرز داشت ؛ گاهی دمای بدن اش تا حدی پایین میرفت که مماس با مرگ بود .

هیچول تمام مدت بالای سر اش بود و تمام تلاشش را میکرد که بچه وضعیت اش از قبل بدتر نشود .

در نظر هیچول این پسر بچه....

درسته پسر بچه...

جنسیت تمین تغییر کرده بود ؛ او الان پسر بود نه یک دختر...

در این سه هفته هیچ خبری از مین کی و جونگ کوک نبود آنها طوری رفته بودند که انگار هرگز وجود نداشتن...

باز هم درون اتاقی سفید بود تنها فرقش که فرقی بزرگ هم بود ، این اتاق دیگر 

خالی نبود . 

 به غیر از یک تخت که پسرک رویش خوابیده بود کمد لباسی کوچک و مبلمان یک دست قرمز چرمی به زیبایی چیده شده بودن و به فضای بی روح و یخی اتاق جان میبخشیدن .

جسم کوچک و ساکنِ بر روی تخت تکانی کوچک خورد .

چشمان کوچک و خسته اش را به سختی باز کرد ؛ نگاه اش را در اون فضای نا آشنا چرخاند .

گیج و سردرگم بود .

با اینکه تمام عمر اش تنها بود باز هم از تنهایی و بزرگی این اتاق ترسید .

با به یاد آوردن آخرین دیدارش با پدرش سعی کرد از جاش بلند بشود و به دنبالش برود ولی با دردی که در پایین تنه اش پیچید محکم روی تخت افتاد و جیغش سکوت وهم آور اتاق را در هم شکست .

از شدت دردی که در بدنش میپیچید چشمان کوچکش خیس شدن و بدون لحظه ای مکث بر روی صورتش روان شدند .

دردش آنقدر زیاد بود که حتی یک سانت هم نمیتوانست از جایش جا به جا بشود .

صدای قدمای شتاب زده ای و بعد باز شدن با خشونت در هم باعث نشد اشک هاش بند بیایند و حواسش را از درد پرت کند .

صدای جیغ زنی در فضای اتاق پیچید که با خوشحالی میگفت

٪ دکتر بهوش اومد... دکتـــــــــر

همانطور که طوطی وار و بدون ذره ای نفس کشیدن دکتر ، دکتر میگفت حواسش نبود که دستگیره در هنوز داخل دستش است و در را با شدت پشت سرش بست و به دنبال دکتر رفت .

دست کوچکش را روی شکمش کشید و ملحفه تخت را از رویش کنار زد .

با دیدن خونی که به سرعت شلوارش را رنگی میکرد اشک هایش شدت گرفت... 

در برای بار دوم به دیوار کوبیده شد و صدای گیرای هیچول در گوش پسرک پیچید

* اوه تمین بهوش اوم...

با دیدن صورت خیس از اشک و شلوار پر از خون تمین با عجله به سمت تمین رفت و همانطور که با ملایمت دوباره روی تخت میخواباندش گفت

* نه نه... هنوز نباید تکون بخوری بخیه هات هنوز کاملا خوب نشدن.. اگر خوب نشن مجبور میشم دوباره عملت کنم و اینبار درد بیشتری میبری

حالا تمام حواس تمین به دردش بود و پدرش به گوشه ای از ذهنش پرت شده بود .

درد لالش کرده بود و زبان کوچکش در داخل دهانش نمیچرخید .

همونطور که اشک میریخت معصومانه درون چشمان هیچول خیره شد .

هیچول با دیدن برق نگاه معصوم و پاک پسرک لبش را به دندان گرفت و با شرم چشماشو چرخاند ، به سمت میز کنار تخت رفت و با برداشتن وسایل پانسمان به سمت تمین برگشت .

 دست به شلوارش برد و خواست پایین بکشد که وضعیت جسمانیش رو چک کنه ولی نتوانست دستای کوچکی که با ترس به دستاش چنگ انداخته بودن و میلرزیدن رو نادیده بگیرد .

 همانطور که به دستای پسرک خیره بود گفت

* اگر نذاری زخمتو ببینم خوب نمیشیاااا و مجبوری دوباره عمل کنی

با ترس و صدای لرزونی که بغض در اون موج میزد گفت

- عمل چیه؟؟؟؟ چرا شلوار تمین خونیه؟؟؟ تمین که حالش خوب بود... تمین میترسه

* نترس آقا کوچولو چیزی نیست فقط یه نگاهی میندازم که ببینم تا چه حد به بخیه هات آسیب زدی و آسیت جدی ای به بدنت وارد نشده باشه

تمین گیج از آقا خطاب شدنش دستانش را از روی دستای هیچول برداشت و دو دستی شلوارش را چنگ زد .

پسرک با صدایی که بر اثر گریه های زیاد و جیغ هایش خش دار شده بود گفت

- من خانمم نه آقا

هیچول لبخند کجی به این همه لجبازی و سرتقی پسرک زد و همانطور که سعی میکرد دستاش را کنار بزند ، گفت

* تو حالا آقایی نه خانم

اینبار تمین با بی صبری جیغ زد و محکم به دستای هیچول چنگ زد و باعث زخم شدن دستاش شد

- من خانمم نه آقا

هیچول دستانش را عقب برد و نفسش را با خشم بیرون داد .

تمام این مدت منتظر بهوش آمدن این پسر بود و حالا با دیدن این همه لجبازی یاد دوستش افتاده بود .

پدر و پسر خیلی شبیه به هم بودند و تشویش و اضطرابی که تمام این مدت هیچول با خودش حمل میکرد باعث شده بود صبوری اش را از دست بدهد ؛ به شانه های کوچک پسرک چنگ زد و بی توجه به جیغ دردناکش آن را به سمت خودش کشید ، در صورت پسرک با خشم کلماتش را به بیرون پرتاب کرد .

* این همه مدت به حد کافی از رفتار و کارهای پدرت کشیدم و این همه صبر نکردم بهوش بیای که اینطوری باعث عذابم بشی توهم بنا به خواسته پدرت جنسیتت رو عوض کردم و حالا تو یک آقایی نه خانم پس خفه شو و آروم بشین سر جات تا پانسمانتو عوض کنم که نمیری و باز مجبور نشم به اون پدر احمقت جواب پس بدم

بعد از زدن حرف هایش که بیشتر به جای حرف به نیش شبیه بودند شانه های پسرک بی نوا را هل داد و روی تخت پرتابش کرد .

پسرک انقدر شوکه شده بود که مات به سقف سفید بالای سرش خیره شد .

هیچ کدام از حرفای دکتر رو نفهمیده بود به غیر از این که او حالا پسر بود نه دختر!!!

حتی نمیدانست مفهوم این جمله چیست ولی میدانست چیز خوبی نیست!

اشک هاش که بر اثر فریادای هیچول بند آمده بودند دوباره روی صورتش جاری شدند و صدای هق هق بلندش در فضای اتاق پیچید .

انقدر درد داشت که حتی برخورد دستای غریبه هیچول را بر روی بدنش حس نمیکرد .

انقدر گریه کرد که باز خوابش برد و در دنیای بی خبری فرو رفت .

هیچول بعد از پانسمان کردن ، شلوار پسرک را از پایش در آورد و داخل سطل زباله انداخت ؛ به طرف کمد رفت و شلوارکی آبی و گشادی ازش در آورد ، به طرف پسرک رفت .

لحظه ای نگاهش روی صورت خیس پسرک چرخید و آهی سنگین از دهانش خارج شد...

غمگین بود که آن حرف ها را انقدر بی رحمانه گفته بود ولی اگر آن حرف ها را نمیزد هنوز هم نمیتوانست پانسمانش رو عوض کند و هنوز در حال بحث کردن با این پسرک لجباز بود .

میدانست پسرک درکی از حرفایش ندارد و حتی ایده ای هم راجب آن ها ندارد ، او هم ایده ای راجب بعد از خوب شدن تمین و آیندش نداشت .

همانطور که شلوارک را به پای پسرک میپوشوند به این فکر میکرد که این پسرک آینده اش چطور قرار است بگذرد و قرار است پیش چه کسی بماند .

شکمش از اضطراب و نگرانی در هم پیچید .

پسرک انقدر درد کشیده بود که باعث اضطراب و نگرانی هیچول شده بود .

پسرک کسی را به غیر از پدرش نداشت و پدر بی فکرش هم با اشتباهی که مرتکب شده بود ، فراری بود .

از فکر اینکه مین کی پسرش را پیش اون گذاشته بود که او مراقبتش باشد و بزرگش کند دستانش به لرزه افتاد .

اون هیچی از بچه داری و بزرگ کردن بچه ها نمیدانست با 30 سال سن هنوز خودش را بچه میدانست ؛ نمیدانست میتونه از پس مسئولیتی به این بزرگی بر بیاد یا نه!

 میترسید به روح این پسر بیشتر از اینی که هست آسیب بزند .

  پسر ک به فضای آروم و شادی نیاز داشت که زخم های روحش خوب بشود .

نفسش را سنگین بیرون داد و از اتاق بیرون رفت و در را آروم پشت سرش بست .

 باید باز هم به سراغ سرم تغذیه جدیدی میرفت که به پسرک وصل کند.!

کاملا گرسنگیش را بر طرف نمیکرد ولی بهتر از هیچی بود و حداقل قدرت این را بهش میداد که بتواند روی پاهاش بایستد .

همراه با سرم جدیدی به اتاق بازگشت و بعد از وصل کردن اش ، گوشی اش را از جیبش بیرون آورد و با زدن بر روی شماره جونگ کوک از اتاق خارج شد .

همانطور که به سمت اتاق کارش میرفت منتظر برقراری تماس بود .

مجبور بود داخل اتاق کارش تماس بگیرد چون تمین در حال حاضر برای امنیت بیشتر در اتاق خودش بود .

وارد اتاق کارش که شد یک راست به سمت میزش رفت و همزمان با در آوردن مدراک حضانت تمین به عنوان پدر خوانده اش تماس قطع شد...

گوشی رو روی میز گذاشت و روی صندلی پشت میزش نشست و به برگه های جلویش زل زد .

در طی این سه هفته با کمک وکیلش مدارکی را آماده کرده بود که فقط با دو امضا باعث میشد تمین فرزند خوانده شخصی بشود ولی هنوز شخص مورد نظر را پیدا نکرده بود .

شخصی که با دانستن شرایط و گذشته تمین بتواند از او مراقبت کند و مانع این بشود که تمین به دست چویی بزرگ بیفتد .

با روشن شدن صفحه گوشی اش به آن چنگ زد و برش داشت .

با دیدن اسم جونگ کوک بدون معطلی انگشتش را بر روی نوار سبز رنگ کشید و تماس را برقرار کرد....

صدای جونگ کوک که در گوشش پیچید خشم در وجودش شعله کشید...

٪ سلامـــ...

بدون اینکه اجازه ادامه حرف را به جونگ کوک بدهد حرف هایش را پشت سر هم و بدون فکر به بیرون پرتاب کرد که شاید آتش درونش کمی سرد بشود .

* معلوم هست کجایین؟؟؟ دوتاتون طوری رفتین که جای پا که هیچ حتی گرد وجودتون هم به جا نموند ... این بچه رو به من سپردین و غیب شدین میدونین این سه هفته چی کشیدم؟؟؟ از یک طرف نگرانی برای شما دوتا که نکنه گیر افتاده باشین از طرف دیگه وضعیت تمین که اصلا ثبات نداشت و خیلی بد بود....بهتره دوتاتون قبل از اینکه دستم بهتون برسه بمیرین که اگر دستم بهتون برسه خودم خاکسترتون میکنم...عوضیا حالا من به درک خبری از این طفل معصوم میگرفتین از پدر احمقش که انتظاری نداشتم ولی تو چی کوک؟؟؟ مثلا پسر دوستته و تو..... اصلا حتی یک بار هم از ذهنت نگذشت که خبری از این بچه بگیری؟؟؟شاید از زیر عمل بیرون نمیومد شاید اصلا بعد از عمل میمرد شای....

با احساس کمبود اکسیژن و کبودی بیش از حد صورتش دهانش را بست و سعی کرد کمی نفس بکشد و به اعصابش مسلط بشود .

کوک با صدایی که تردید داخلش موج میزد گفت

٪ الان میتونم صحبت کنم و توضیح بدم؟؟؟؟

با خشم غرید

* نه خفه شو نمیخوام صداتو بشنوم...

صدای خنده کوک را از آن طرف خط شنید و احساس کرد مغزش دارد منفجر میشود .

* میخندی؟؟؟؟ چطور جرأت میکنی بخندی؟؟؟؟ خجالت نمیکشی با این همه نگرانی ای که بهم دادی الان حق خندیدنو به خودت میدی؟؟؟؟

کوک با صدایی که خنده درونش موج میزد گفت

٪ متاسفم ولی تا زمانی که جای امنی پیدا نمیکردیم نمیتونستم تماس بگیرم چون هر لحظه امکان داشت پیدامون کنن...حال تمین چطوره؟؟؟؟ گفتی پسره؟؟؟ یعنی عملش خوب پیش رفته؟؟؟؟

سعی کرد آرامش از دست رفته اش را بدست بی آورد . 

صداش را صاف کرد و گفت 

* عملش موفقیت آمیز بود و الان کاملا پسره و وضعیت جسمانیش خوبه ولی روحیش خیلی ضعیفه و اگر روحیش رو نسازه مشخص نیست که بتونه از پس این تغییر بر بیاد یا نه...اون به والدینش نیاز داره توی این شرایط ولی با گندی که مین کی زد الان این پسر تنهاست و این باعث ناراحتی زیادی میشه.... از اونجایی که مین کی نمیتونه ازش مراقبت کنه برگه های حضانتش رو آماده کردم که به کسی دیگه بسپارمش به کسی که بتونه ازش مراقبت کنه

٪ کار درستی کردی مطمئنم مین کی هم مخالفت نمیکنه چون خودش میدونه نمیتونه از پسرش مراقبت کنه و مجبوره به کسی بسپارش....

یهو صدای کوک از جای دوری به گوشش رسید

٪ اوه مین کی اینجایی؟؟؟ من داشتم با هیچول راجب....

صدای مین کی را از آن طرف خط شنید که هیچ استرس و اضطرابی نداشت ، کاملا آروم بود .

+ همه چیز رو شنیدم لازم نیست چیزی بگی خودم باهاش صحبت میکنم

صدای مین کی را حالا از فاصله نزدیکتری شنید که مخاطب قرارش میداد

+سلام هیچول... من مشکلی با حضانت پسرم ندارم و هر زمان که بتونم میام و اون برگه هارو امضا میکنم ولی نمیخوام شخصی که نمیشناسم و بهش اعتماد ندارم هر چقدرم قوی باشه بچمو بهش بسپارم... هیچول ازت خواهشی دارم....

با اضطرابی که مانند ماری درونش میپیچید جواب داد

* چه خواهشی؟؟؟؟

+ تو باش

چشمانش گشاد شدند و سعی کرد حرف مین کی رو هضم کند...

* من چی باشم؟؟؟؟

+ تو پدرش باش... تو بزرگش کن...من بیشتر از هر کسی به تو اعتماد دارم

خشکش زد باورش نمیشد چیزی که ازش میترسید بر سرش آمده بود سرش سنگین شد و لحظه ای چشمانش سیاهی رفت ، دستش را بر روی لبه میز گذاشت و به لبه سخت و چوبی آن چنگ زد .

با بهت لب زد

*من نمیتونم... من خودم هنوز بگم مین کی چطور میتونم از پسرت که روحیه خرابی داره مراقبت کنم .. منـــ....

مین کی وسط حرفش پرید و گفت

+ فقط تو میتونی از پس اون بچه بر بیای و ازش مراقبت کنی من فقط به تو اعتماد دارم و مطمئنم از پسش بر میای....

چشماش را بر روی هم فشرد و لبش را به دندان گرفت .

نمیدانست چه جوابی بدهد که مین کی را منصرف کند او همیشه جلوی خواهش و تمنای مین کی کم می آورد و دهانش بسته میشد!

با خودش درگیر بود و سعی میکرد جوابی پیدا کند که با صدای مین کی به خودش آمد .

+ هیچول خواهش میکنم ما وقت زیادی نداریم نمیتونم بیشتر از این توی سئول پنهون بشم باید هر چه سریع تر به آمریکا برم برای سه روز بعد بلیط گرفتم.... 

هنوز با خودش درگیر بود .

تصمیم سختی بود و با همین یک تصمیم زندگی چهار نفر را رقم میزد .

زندگی دو دوست قدیمیش...

زندگی جونگ کوک که همراه مین کی بود و هر مکانی که مین کی میرفت او هم به همراه اش میرفت و اگر مین کی اینجا میماند آن ها هم او را میگرفتند و هم کوک را .

زندگی مین کی که همیشه دوستی و وفاداری را در حقش تمام کرده بود . 

البته تا قبل از مرگ همسرش!

 زندگی خودش که از این رو به آن رو میشد و اگر قبول نمیکرد تمین را که پیدا میکردند او و خانواده اش را هم بخاطر پنهان کردن تمین میکشتند و...

و....

و مهمتر از همه زندگی تمینی که با وجود سن کمش سختی های زیادی کشیده بود ؛ روح و جسم کوچکش همیشه در عذاب بودند .

اگر پدرش اینجا میماند او را هم پیدا میکردند و به دست چویی بزرگ میدادند و همه زحماتش به باد میرفت .

با یک انتخاب میتونست هر چهار تایشان را نجات بدهد یا هر چهارتایشان را بکشد!

نفسش را سنگین بیرون داد و بعد از گفتن یک کلمه تماس را خاتمه داد .

* باشه...

هیچول بعد از ساعت ها کلنجار رفتن با خودش و رژه رفتن توی اتاق کارش ؛ در نتیجه با پا درد شدیدی به خودش آمد ، توانسته بود تا حدودی با قبول کردن حضانت تمین کنار بیاید ولی هنوز هم برایش سخت بود .

به همین دلیل به طرف پنجره رفت ولی...

با دیدن جسم سیاهی که از پنجره اتاقش آویزون شده بود از جایش پرید و با بهت بهش زل زد .

چنگ انداخت و گلدان کنار دستش را برداشت که اگر دزد بود بر سرش بکوبد .

به کنار پنجره رفت و خودش را پشت پرده تیره رنگ پنهان کرد....

نفس هایش از ترس نامنظم شده بودند .

نگران بود که نکند جای تمین را فهمیده باشند و الان جون آن بچه در خطر باشد .

با پریدن فردی در اتاقش که سر تا پایش سیاه پوشیده بود از فکر بیرون آمد .

نکته مثبتش این بود که آن فرد پشت به هیچول ایستاده بود و هیچول راحت میتوانست گلدان را بر سرش بکوبد .

هیچول چند قدم آرام برداشت و وقتی که به پشت سر فرد ناشناس رسید گلدان را بالا برد ؛ خواست با گلدان بر سرش بکوبد ولی شخص ناشناس خیلی تند و فرز برگشت و مچ دستش را گرفت ؛ پرتش کرد روی زمین و سریع نشست روی شکمش .

چشم های هیچول از ترس گشاد شده بودند و تند تند آب دهنش را قورت میداد .

دستانش محکم توی دستای شخص ناشناس اسیر بودند .

تند تند نفس میکشید و با تکون دادن دستانش سعی میکرد خودش را از حصار دستای شخص ناشناس آزاد کند .

به صورت شخص ناشناس زل زد ولی چیز زیادی دستگیرش نشد چون آن شخص بر صورتش نقاب داشت .

هنوز داشت تقلا میکرد که یهو چشمش به چشم های شخص ناشناس افتاد .

با بهت لب زد

* مین کی؟

مین کی که دید هیچول دیگر تقلا نمیکند سریع دستانش را رها کرد و از روی شکمش بلند شد .

هیچول هنوز در شوک بود و توی همون حالت روی زمین افتاده دستانش روی هوا خشک شده بودند .

مین کی نقابش را آرام از روی صورتش پایین کشید و لبخند تمسخر آمیزی زد 

+ اندازه یه بچه هم زور نداری هیچول اینطوری میخوای از خودت و پسرم مراقبت کنی؟؟؟؟

هیچول که تازه از بهت بیرون اومده بود پوزخندی زد و دستایش را پایین آورد ؛ همانطور که روی زمین بود سرش را به عقب پرتاب کرد و زهرخندی زد .

 آروم از روی زمین بلند شد و روبروی مین کی ایستاد و گفت

* ببین کی داره از مراقبت کردن حرف میزنه خودت حتی نتونستی از بچه خودت مراقبت کنی و بدتر بهش آسیب زدی حالا حرف از مراقبت کردن میزنی؟؟؟؟ 

مین کی ابرو هایش را توی هم برد و همانطور که میرفت تا روی مبل چرم قهوه ای رنگ بشیند گفت

+ امیدوارم با خودت کاملا کنار اومده باشی حالا هم بجای مزخرف گفتن برو برگه هارو بیار تا امضاشون کنیم بیشتر از این نمیتونم اینجا بمونم...

هیچول از این همه پررو بودن دوستش جا نخورد چون بعد از این همه سال به این رفتارش عادت کرده بود ولی هنوز نمیتوانست باهاش کنار بیاید .

 او هم ابرو هایش را توی هم برد و دستانش را مشت کرد ، توی حرفاش زهر ریخت 

* فراموش نکن توی چه جایگاهی هستی مین کی بعد از گندی که زدی هنوز حق به جانب حرف میزنی و دستور میدی بهتره فراموش نکنی که بهم نیاز داری و خیلی راحت میتونم بیخیال همه چی بشم و تورو با بچه مریضت تنها بذارم

نه تنها مین کی بلکه حتی خودش هم از حرفای خودش شوک زده بود .

او آدمی نبود که نیاز دیگران را به رویشان بیارد ولی نتوانست در برابر این همه گستاخی دوست مغرور و احمقش سکوت کند .

مجبور بود نیش بزند تا دوستش را سر عقل بیاورد

مجبور بود تهدید کند تا دیگر دوست احمقش نتواند خطایی به این بزرگی بکند که زندگی این همه آدم را توی خطر بیندازد و خودش فرار کند .

از دست خودش هم ناراحت و عصبی بود .

او نتوانسته بود درد دوستش را ببیند و مرهمی برای زخمایش بشود شاید اگه بیشتر حواسش به دوستش بود هیچ کدام این اتفاق ها نمی افتاد .

مین کی کم کم داشت از بهت بیرون می آمد . 

قبول اینکه دوست قدیمیش این حرف ها را بهش زده بود برایش سخت بود .

سکوت سنگینی توی اتاق به وجود آمده بود .

هیچ کدام نمیتوانستند این سکوت را بشکنند .

چون هر دو شرمنده و رنجیده خاطر بودند .

بعد از گذشت چند دقیقه مین کی تصمیم گرفت سکوت را بشکند .

او وقت زیادی نداشت!

+ منصرف شدی؟؟؟

هیچول به سختی آب دهنش را قورت داد و به سمت میزش رفت و مدارک را به همراه خودکاری از کشو بیرون آورد و روبروی مین کی نشست ؛ مدارک را به همراه خودکار روی میز درست روبروی مین کی گذاشت .

مین کی با برداشتن خودکار بدون خواندن برگه ها فقط جایی که نیاز به امضای ولی اصلی فرزند داشت را امضا کرد ؛ برگه ها را همراه خودکار روی میز گذاشت و به طرف هیچول هل داد .

هیچول با تعجب بهش خیره شده بود .

* نمیخوای بخونیشون؟؟؟؟

+ نه بهت اعتماد دارم .

هیچول چند دقیقه درون چشمان به رنگ شب مین کی خیره شد ؛ با قورت دادن آب دهانش لبخند محوی زد و خودکار را برداشت ، به جایی که امضای ولی جدید نیاز داشت خیره شد .

دوباره آب دهنش رو قورت داد و با تردید نوک خودکار را روی برگه گذاشت ، در نهایت امضایش کرد .

بعد از امضا کردن سنگینی شدیدی را روی شونه هایش حس کرد .

او الان مسئولیت بزرگی داشت .

مین کی بعد از دیدن امضای هیچول نفسش را آسوده بیرون داد و روی مبل وا رفت .

سرش را به پشت مبل تکیه داد و چشم هایش را لحظه ای با آرامش بست ؛ لبخندی زد میدانست پسرش را دست خوب شخصی سپرده .

هیچول با تشویش چشم هایش را بست ؛ دستش را توی موهای پرپشتش فرو کرد و چنگ زد .

با بلند شدن مین کی هیچول هم از جایش بلند شد و ایستاد .

مین کی میز کوچک را دور زد و به طرف هیچول رفت و محکم در آغوشش گرفت .

هیچول هم دستایش را دور مین کی حلقه کرد ، صورتش را میان شانه های مردانه و محکم دوستش پنهان کرد .

چشمان هر دو دوست پر از اشک شدند .

بعد از سالها داشتند از هم جدا میشدند و این لحظه برای هر دویشان سخت بود .

هردو خیلی خوب میدانستند که دیگر نمیتوانند همدیگر را ببینند و این خداحافظی همیشگیه .

مین کی سریع از هیچول جدا شد و بدون هدر دادن ذره ای وقت سریع به طرف پنجره رفت .

اگر بیشتر آنجا میماند پای رفتنش سست میشد .

هیچول نفس عمیقی کشید و دستی به زیر چشم هایش کشید و خیسی زیرشان را پاک کرد .

مدارک روی میز را برداشت و به طرف میزش رفت و مدارک را دوباره توی کشو گذاشت .

روی صندلی پشت میزش نشست و وا رفت .

آه عمیقی از ته سینش کشید و به این فکر کرد .

« بعد از این اون پدر لی تمین بود و لی تمین الان کیم تمین بود »

 

 

" ادامه دارد... "